غريغوريوس الملطي ( ابن العبري ) ( مترجم : عبد المحمد آيتى )

327

مختصر تاريخ الدول ( تاريخ مختصر الدول ) ( فارسى )

مردم باميان عصيان كردند و جنگى سخت را آغاز نمودند . قضا را تيرى بر مقتل يكى از فرزندان جغتاى آمد و كشته شد . چنگيزخان اين نوهء خود را از ديگران بيشتر دوست مىداشت . از اين رو بسيار غمگين شد و آتش كينه در دلهاى مغول افروخته گرديد و در جنگ سخت پاى فشردند تا شهر را بگشودند . آنگاه همهء كسانى را كه در آنجا بودند كشتند حتى چارپايان و گاوان و كودكانى را كه در شكم مادر بودند . از اين شهر هيچ كس را اسير نكردند . شهر چون بيابانى خشك شد . و تا به امروز هيچ كس در آن سكونت نكرده است . چنگيزخان باميان را ماووباليغ نام نهاد يعنى ديه بد . چون چنگيزخان از تخريب بلاد خراسان فراغت يافت . شنيد كه سلطان جلال الدين به عراق مستظهر شده است . چنگيزخان شب و روز را به هم پيوسته به جانب او تاخت آورد و آنچنان مىرفت كه مغولان را فرصت پختن گوشت به هنگام فرود آمدن در منازل نبود . چون به غزنه رسيد شنيد كه جلال الدين از پانزده روز پيش از آنجا رفته است و اكنون عزم آن دارد كه از رود سند بگذرد . چنگيزخان درنگ ناكرده از پى او تاخت تا در كرانه‌هاى سند به او رسيد و از هر سو لشكر مغول را به محاصرهء او فرستاد . اين محاصره چونان كمانى به زه بود ، سپاه چنگيز به مثابهء كمان و رود سند به مثابهء زه كمان و جلال الدين در وسط قرار داشت . مغولان سعى بسيار كردند تا او را به دست آورند . زيرا چنگيزخان خواسته بود كه او را زنده به حضور برند . جغتاى و اوكتاى نيز از سوى خوارزم برسيدند . جلال الدين دريافت كه امروز روزى است كه بايد كارى شگرف كند . پس با جماعتى كه همراه داشت چونان شير بر سپاه دشمن زد . چند حمله كرد و صفوفشان را بشكافت . اين جنگ و گريز از آن رو به درازا كشيد كه مغولان را اجازت نبود به او تير زنند تا بى هيچ آسيبى نزد چنگيزش برند و فرمان او را اجرا كرده باشند . پس حلقهء محاصره را كم كم تنگ مىكردند . جلال الدين چون خود را در آن تنگنا ديد با فرزندان و جگرگوشگان و زنان و خواص خود با دل بريان و چشم گريان وداع كرد . آنگاه جوشن از خود دور نمود و چون شيرى غيور بر اسب نشست و آهنگ عبور از سند كرد . اسب به آب انداخت و از نهر بگذشت و به ساحل ديگر شد . چنگيزخان و ياران در او مىنگريستند و در شگفت شده بودند . چون چنگيز اين دليرى بديد از شدت تعجب دست بر دهان گرفت و روى به دو پسر خود كرد و گفت : از پدر چنين پسرى